عـطش
اللهم عجل الولیک الفرج
درباره وبلاگ


با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، به وبلاگ "عــطـش" خوش آمدید .لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وبلاگ ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما در بهتر شدن كیفیت مطالب وبلاگ کمک کنید.
سینا محمدی

مدیر وبلاگ : سینا محمدی
نویسندگان




نوع مطلب : ائــمه(ع)، حضرت عباس‏(ع‏)‏، گالری، 
برچسب ها : حرم، کربلا، تابلو، عطش، سینا،
لینک های مرتبط : عطش،
نظرات ()

دیدار سرزده مقام معظم رهبری از مناطق زلزله زده آذربایجان شرقی

برای دانلود فیلم،به ادامه مطلب بروید

 



نوع مطلب : امام خامنه ای(ره)، گالری، 
برچسب ها : عطش، مقام معظم رهبری، زلزله، آقا، سینا، رهبر،
لینک های مرتبط :

داشتیم مجروحین را برای اعزام به فرودگاه ترخیص می‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردیم و به در پشت بیمارستان (راهرو بزرگ و پیشخوانی گرد و بزرگ آنجا بود) هدایت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردیم. رفتم ملحفه بیاورم تا روی مجروحی بكشم كه لباس نداشت. احساس كردم چادرم گیر كرد. برگشتم. مجروحی كه روی برانكارد خوابیده بود، گوشه چادرم را نگه داشت. اشاره كرد: خواهر، آب! خواهر صبر كن!

نشستم كنارش. روی برانكارد تخته بود؛ یعنی احتمالاً قطع نخاع بود. یك دستش قطع شده بانداژ بود. یك چشم تخلیه شده بود و با پنبه آن را پر كرده بودند. چشم دیگر باند و چسب شده بود و یك سرم به او وصل بود. پرونده‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش را نگاه كردم. باید ناشتا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود و آماده برای عمل. ضمناً چون پرواز داشت و برای اینكه تهوع پیدا نكند، باید شكم خالی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود.

گفتم: برادر، شما نباید آب بخورید. برایتان خوب نیست.

گفت: ببین، زبانم مثل چوب خشك شده و تمام خاك است. یك قطره، فقط یك قطره آب بریز. اگر ندهی، سِرُم را در دهانم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذارم.

گفتم: صبر كن، دهانت را الآن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌شویم.

رفتم چندتا گاز استریل برداشتم و لب‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و داخل دهان و روی زبانش را تمیز كردم. ولی دست‌‌‌‌‌‌‌‌‌بردار نبود. دوباره با التماس گفت: خواهر، تو را به جان زهرا(س) همان دستمال را بچكان در دهانم. مُردم از عطش. دو روز است آب نخوردم.

یك لحظه حماقت كردم و با غضب گفتم: چرا توجه نداری؟ نباید آب بخوری. تو رزمنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای. كمی صبر داشته باش. مگر یادت رفته برای چه به میدان آمدی؟ به یاد زهرا(س) به یاد امام حسین(ع) و یارانش و به یاد عباس(ع) كه همه تشنه رفتند و دم نیاوردند، باش. دیگر از من آب نخواه.

لحظه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای سكوت كرد. خوشحال شدم كه قبول كرد، ولی كاش لال می‌‌‌‌‌‌‌‌‌شدم و هیچ نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفتم. با آن حنجره‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای كه پر از خاك و خون بود و عطشان، شروع كرد روضة عباس(ع) خواندن. مجروح زیاد بود؛ بدحال، بیهوش، نشسته، خوابیده. از همه جورش پر بود. گفتم: تو رو خدا آرام‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر. مگر تشنه نیستی؟ آرام باش. حالت بدتر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود.

ولی او صدای مرا نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌شنید. با چشمی كه نداشت، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌گریست. روضة عباس(ع) می‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواند. همین‌‌‌‌‌‌‌‌‌طور كه سعی در آرام كردنش داشتم، نگاهم به نام او افتاد. بالای پرونده‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش نوشته بود: عباس... . آرزو می‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردم كاش زمین باز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد و مرا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌بلعید. به چه كسی، چه گفتم! آن هم من بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌مقدار! واقعاً روح عباس علمدار(ع) در وجودش دیده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد. به دو چشمش تركش خورده بود، یك دست قطع شده، نخاع قطع شده، لب عطشان...

تا وقتی كه سوار آمبولانسش كنند، روضه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواند و گریه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. هر چند دقیقه هم این جمله را تكرار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد: من غلط كردم. خواهر، آب نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌خوام. قربان لب‌‌‌‌‌‌‌‌‌های تشنة عباس(ع). جانم به فدای علی‌‌‌‌‌‌‌‌‌اكبر(ع). آقا، غلط كردم. آب نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌خوام



نوع مطلب : گالری، 
برچسب ها : عطش، سینا، محمدی، عکس، مذهبی،
لینک های مرتبط :
نظرات ()





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
  • عــطـش


    لطفا لوگوی عطش را در وبلاگ خود بگذارید
     
     
     
    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic